شب نگار http://nausee.mihanblog.com 2018-12-14T01:27:00+01:00 text/html 2017-05-12T21:56:38+01:00 nausee.mihanblog.com امیر عبدالله پور ژان لوک گدار http://nausee.mihanblog.com/post/21 <font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">از گدار نوشتن یک دوربین روی شانه می خواهد و کمی هم بی نظمی در آثارت.یک نوع را رعایت نکردن.و از یک اصول بی نظمی را به پیش بردن.از هرچه معروفیتش است بگذریم فیلم<i><b> از نفس افتاده</b></i> را باید حتما دید.یکی از مهمترین فیلم های موج نو فرانسه در کنار چهارصد ضربه تروفو است.با بازی جین سیبرگ.همسر رومن گاری که سرانجام هر دوشون خودکشی بود.باید به سلیقه پاتریشکا* احترام گذاشت.</font><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">*مادرش رومن گاری را برای تحبیب پاتریشکا صدا می کرد.</font></div> text/html 2017-05-12T21:46:22+01:00 nausee.mihanblog.com امیر عبدالله پور محمد بهمن بیگی http://nausee.mihanblog.com/post/20 <font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">نامه ای از برادرم رسید؛...</font><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">برف کوه هنوز آب نشده است.به آب چشمه دست نمی توان برد.شیر بوی جاشیر می دهد.ماست را با چاقو می بریم.پشم گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده است.بوی شبدر دوچین،هوا را عطرآگین ساخته است.گندم ها هنوز خوشه نبسته اند.صدای بلدرچین یک دم قطع نمی شود.جوجه کبک ها خط و خال انداخته اند.کبک دری در قله های کمانه فراوان شده است.مادیان قزل،کره ماده سیاهی زاییده است.توله شکاری بزرگ شده است.اسمش را به دستور تو پات گذاشته ایم.گوشش آنقدر بلند است که به زمین می رسد.از مادرش بازیگوش تر است.بیا تا هوا تر و تازه است،خودت را برسان.مادر چشم به راه توست.</font></div><div><br></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">نامه برادر با من همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی! فردای همان روز ترقی را رها کردم پا به رکاب گذاشتم و به سوی زندگی روان شدم.تهران را پشت سر نهادم و به سوی بخارا بال و پر گشودم.بخارای من ایل من بود.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">بخارای من،ایل من/محمد بهمن بیگی&nbsp;</font></div> text/html 2017-04-11T19:11:15+01:00 nausee.mihanblog.com امیر عبدالله پور مارگریت دوراس http://nausee.mihanblog.com/post/18 <div><br></div><div><br></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">و می نویسم،پس نمی میرم.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">مارگریت دوراس</font></div> text/html 2017-04-11T18:58:24+01:00 nausee.mihanblog.com امیر عبدالله پور سیمون دوبووار http://nausee.mihanblog.com/post/17 <div><br></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">آنچه در شکوفایی شخصیت سیمون دوبووار نقشی تعیین کننده داشت،آشنایی اش با نویسنده و فیلسوف نامدار فرانسوی،ژان پل سارتر بود.سیمون از نخستین دیدار شیفته سرزندگی و ذکاوت شگفت انگیز سارتر شد:اگر با سارتر برخورد نکرده بودم،اندیشه ام چگونه تحول می یافت و رشد می کرد؟آیا در هر صورت،از فردگرایی،آرمان گرایی و اعتقاد به اصالت روح دست نمی کشیدم؟نمی دانم.آنچه اهمیت دارد،آشنایی من با سارتر است که نقشی سرنوشت ساز در زندگی من بازی کرد.با او می توانستم همه چیز را قسمت کنم...&nbsp;</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">می دانستم که هرگز از زندگی ام بیرون نخاهد رفت.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">از سویی،سارتر نیز شیفته درک درست و هوش سرشار سیمون شده بود و نظر او را بر رای همه منتقدانش مقدم می داشت:وقتی که نوشته ای را نشانش می دهم_و این کاری است که همیشه می کنم_ و او از نوشته ام انتقاد می کند،عصبانی می شوم و او را به باد ناسزا می گیرم.سپس،همه انتقادهایش را می پذیرم!</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">کافی است که نوشته ام را تایید کند،به اندازه ای به رای صائب او اعتماد دارم که انتقاد دیگران هرگز نخاهد توانست نظرم را درباره کاری که کرده ام تغییر دهد.<b>در واقع می توان گفت که من تنها برای او،یا به عبارت بهتر،برای اینکه نوشته ام را از صافی ذهن و ضمیر او بگذرانم،می نویسم</b>.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">*سوءتفاهم در مسکو/سیمون دوبووار/برگردان:مهستی بحرینی</font></div> text/html 2017-04-05T13:31:52+01:00 nausee.mihanblog.com امیر عبدالله پور موریس بلانشو http://nausee.mihanblog.com/post/16 <div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">قاعده ای آمرانه به او می گوید:تو نخواهی نوشت،هیچ باقی خواهد ماند،سکوت اختیار خواهی کرد،واژه ها را فراموش خواهی کرد.</font><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">قاعده دیگری می گوبد:چیزی جز واژه نشناس.</font></div><div><br></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">_برای چیزی نگفتن بنویس.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">_برای</font><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium;">&nbsp;چیزی گفتن بنویس.</span></div><div><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium;">_اثر،نه،بلکه تجربه خودت را و شناخت آنچه برایت ناشناخته است.</span></div><div><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium;">_یک اثر!یک اثر واقعی،که دیگران آن را بپذیرند و برای دیگران مهم باشد.<br>_خواننده را محو کن.</span></div><div><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium;">_خودت را در برابر خواننده محو کن.</span></div><div><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium;">_بنویس برای آنکه راست باشی.</span></div><div><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium;">_برای حقیقت بنویس.</span></div><div><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium;">_پس،دروغ باش،زیرا نوشتن به منظور حقیقت هر آینه نوشتن آن چیزی است که هنوز حقیقت ندارد و شاید هرگز حقیقت نداشته باشد.و</span></div><div><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium;">_مهم نیست،برای عمل کردن بنویس.</span></div><div><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium;">_تو که از عمل کردن می ترسی،پس بنویس.</span></div><div><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium;">_بگذار آزادی در تو حرف بزند.</span></div><div><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium;">_وای!نگذار آزادی در تو واژه شود.</span></div><div><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium;"><br></span></div><div><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium;">کدام قانون را باید دنبال کند؟کدام صدا را باید بشنود؟البته باید همه شان را دنبال کند!</span></div><div><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium;"><br></span></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">*از کافکا تا کافکا/موریس بلانشو/ترجمه:مهشید نونهالی</font></div> text/html 2017-04-02T14:45:59+01:00 nausee.mihanblog.com امیر عبدالله پور بلانشام http://nausee.mihanblog.com/post/14 <font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">بلانشام</font><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">بلانشام در کوچه بزرگ شد و شاید اصلا بزرگ نشد.مادرش بی سواد بود و چندین خواهر و برادر داشت.پدرش کفاش بود.هر روز فاصله ی خانه تا سرکار را در خماری می رفت.گاهی از بی پولی؛گاهی با کمک افیون.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">آنها در ته دنیا بودند.او با بچه ها بازی می کرد.همش در کوچه بود.سرسره و آب بازی.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">بلانشام دیپلم گرفت.به تهران رفت و در یکی از کوچه های ظهیرالدوله خانه ای کرایه کرد.در دانشگاه فلسفه می خواند.او هر روز از هیچکجا به همه جا می رفت.او غالباً چیزهایی می نوشت،چیزهایی که جدی گرفته نمی شد.او تمام زندگی اش جدی گرفته نشد.گاهی اوقات کتاب هم می خواند و به صفحه هم گوش می داد.او هلاک نقاشی های سورئال بود.کتاب هایش قطور بودند.از صادق هدایت می خواند.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">همیشه موهای فرش روی پیشانی اش بود.بارانی ای به تن می کرد.و یک کراوات گل دار ارغوانی می زد.غالبا نمی خندید.نخندیدن میمیک صورتش بود.در جوانی پیر شد.در پیری اما جوان نبود.خط هایی روی صورتش داشت که مال سن و سالش نبود.بلانشام همیشه پیرتر از دیگران بود.اکثر اوقاتی که ناگهانی وارد خانه اش می شدی؛میدیدی که با یک خط خرچنگ قورباغه کلمات را به جان هم انداخته.چرا این طورکی بود؟</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">او شعر هم می گفت.از همان شعرهایی که در چند مجله ای چاپ شده بودند و کسی جدی شان نگرفته بود.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">او شبیه پدرش نبود حتی شبیه برادر و خاهرهایش هم نبود.برای همه عجیب بود که چنین خانواده ی اصیلی چطور همچین فرزند ناخلف و عجیبی زاده؟</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">در یکی از روزهای پاییز 1342 بلانشام را در اتاقش که مغزش با تفنگ دو لول پوکیده بود،پدا کردند.خودکشی اش را گردن صادق هدایت و هنر انداختند.بلانشام به ته دنیا برگشت.و در سکوت معناداری خاکش کردند.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">چه زود رفت خودکشی شونده؛میتوانست پدرم باشد.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">امیر عبدالله پور&nbsp;</font></div> text/html 2017-04-02T14:35:36+01:00 nausee.mihanblog.com امیر عبدالله پور تهوع http://nausee.mihanblog.com/post/13 <div><br></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">دوبار خواندمش؛مانیفیستوی رمان فلسفی جناب فیلسوف ایمار بدکردار را.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">تهوع در درون من بود من خودم تهوعم یا به قول دیگری من زاده ی تهوعی چرکینم.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">من تهوعم یا تهوع من است؟_هیچکدام_ تهوع در درون و برون من نیست؟! یا تهوع وبلاگم است؟</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">خدا نکشتت سارتر.تهوعم دادی تهوع.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">امیر عبدالله پور&nbsp;</font></div> text/html 2017-04-01T09:11:20+01:00 nausee.mihanblog.com امیر عبدالله پور فیودور داستایفسکی http://nausee.mihanblog.com/post/11 <div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">نیچه می گوید:آن کس با هیولاها پنجه در می افکند،باید به هوش باشد که مبادا خود هیولا شود،و آنگاه که زمانی دراز چشم به مغاک می دوزی،مغاک نیز چشم به روی روحت می گشاید.در زندان اومسک داستایفسکی چهار سال با رانده شدگانی زیست که از قراردادها و رسوم اجتماعی عادی معاف بودند،موجوداتی که به هستی حیوانی بازگشته بودند،او به مغاکی چشم دوخته بود که در آن عنصر خام شهوت مجرد بشری می جوشید،و مغاک داخل در روح او می شد.او شاید خود هنگامی که پا به زندان گذاشت انسانی غیر عادی بود،در آنجا او آموخت که خود را با جهانی غیر عادی وفق دهد،و هنگامی که سربرآورد نگاه کج و معوجش نمی توانست به کانونی دیگر دوخته شود.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">انسان های عادی در رمان های داستایفسکی همان قدر نادرند که در محوطه زندان.جهان او جهان جنایت کاران و قدیسان،هیولاهای رذیلت یا فضیلت بود.داستایفسکی سی و سه ساله بود که آهنگر زندان غل و زنجیر از &nbsp; پایش گشود تا بار دیگر قدم به جهان انسان های آزاد بگذارد،اما این جهانی بود که به واسطه دوره ای که او از سر گذرانده بود برای همیشه چهره عوض کرده بود.سالهای رشد به پایان رسیده بود،اما هنوز سالهای طولانی تب و هیجان باید طی می شد تا سرانجام نبوغ وی بیان هنری اش را درباره مسایل خیر و شر که روحش را در سایه تاریک زندان می خوردند پیدا کند.</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">*داستایفکسی؛جدال شک و ایمان.ادوراد هلت کار.مترجم:خشایار دیهیمی</font></div> text/html 2017-03-22T17:06:08+01:00 nausee.mihanblog.com امیر عبدالله پور بهمن محصص http://nausee.mihanblog.com/post/6 <div><font size="3" face="times new roman, times, serif"><br></font></div><div><font size="3" face="times new roman, times, serif"><br></font></div><div><font size="3" face="times new roman, times, serif"><br></font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">من بودم و کنجی و کتابی و سرودی</font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><br></font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">غم را که نشان داد؟بلا را که خبر کرد؟</font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><br></font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">بهمن محصص در فیلم فی فی از خوشحالی زوزه می کشد</font></div><div><br></div> text/html 2017-03-18T17:01:50+01:00 nausee.mihanblog.com امیر عبدالله پور فردریش دورنمات http://nausee.mihanblog.com/post/5 <div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><br></font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">&nbsp;در نبودت فقط رمان پلیسی میخواندم.</font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><br></font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><br></font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">آنهم از فردریش دورنمات</font></div> text/html 2017-03-18T16:50:50+01:00 nausee.mihanblog.com امیر عبدالله پور بیژن الهی http://nausee.mihanblog.com/post/4 <font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">به سلمی</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">حامی ی دور بوده ام از نور حالتی</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">قدرتی داشته ام آری</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">چون مردگان که قادرند ولی نه جُز به لطافتی</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">حامیند اگر پا سرشان نه جُز چُو علف بُگذاری</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">راه از میان علف گرفته ام</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">که راه پوش و راه افزاست:</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">راههای فراوان رفته ام</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">که بُرده ام به جان و نبرده هیچ جا</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">اما عزیز من سلما</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">می خواستم کجا رسید&nbsp;</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">کنار این همه هرزابها</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">که سفر می کنند و برق می زنند</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">که برق می زنند در قلبِ علف ها ناپدید...</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">مرا دَفنِ سراشیبها کنید که تنها</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">نَمی از بارانها به من رسد اما</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">سیلابه اش از سر گُذَر کند&nbsp;</font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></div><div><font face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3">مثل عمری که داشتم.</font></div> text/html 2017-03-14T17:14:18+01:00 nausee.mihanblog.com امیر عبدالله پور هانری میشو http://nausee.mihanblog.com/post/2 <div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><br></font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><br></font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><br></font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">با نرمه ی نان،حیوانکی درست کردم،یک موش طورکی.</font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">سر پای سومش بودم که،اکه هه،پا گذاشت به دو...</font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">در رفت که رفت،در امان شب</font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><br></font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">[مستغلات]</font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">هانری میشو</font></div> text/html 2017-03-13T13:35:17+01:00 nausee.mihanblog.com امیر عبدالله پور مارگریت دوراس http://nausee.mihanblog.com/post/1 <div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><br></font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">[نوشتن عدم است]</font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><br></font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif"><br></font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">نویسنده موجودی است غریب،مخالف خوان و معنی ناپذیر.نوشتن حرف نزدن است،و دم فرو بستن.نوشتن نعره بی صداست.نویسنده فروبسته دم است اغلب،بیشتر گوش می دهد،کمتر حرف می زند.چون ممکن نیست که آدم بتواند درباره کتابی که نوشته یا حتی کتابی که مشغول نوشتنش است با کسی حرف بزند.غیرممکن است.نوشتن برخلاف سینماست،برخلاف تئاتر و تمام هنرهای نمایشی؛نیز برخلاف همه ی تقریرها.از همه ی اینها دشوارتر است.دشوارترین است.کتاب موجود ناشناخته ای است،به شب می ماند،بسته است،بله،این طور است.کتاب پیش می رود،وسعت پیدا می کند،در جهاتی پیش می رود که آدم تصور می کند خودش آن را کشف کرده.کتاب به طرف سرنوشت معینی که سرنوشت نویسنده هم هست پیش می رود.و سرانجام منتشر که می شود،دیگر تمام است:جدا شدن نویسنده است از کتاب،کتاب آمال،مثل اولاد آخر،دردانه همیشه.<br></font></div><div><font size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">*از داستان نوشتن همین و تمام؛مارگریت دوراس؛صفحه 22؛چاپ چهارم انتشارات نیلوفر</font></div>