تبلیغات
شب نگار - مطالب فروردین 1396
سه شنبه 22 فروردین 1396  11:41 ب.ظ



و می نویسم،پس نمی میرم.

مارگریت دوراس


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 22 فروردین 1396  11:28 ب.ظ


آنچه در شکوفایی شخصیت سیمون دوبووار نقشی تعیین کننده داشت،آشنایی اش با نویسنده و فیلسوف نامدار فرانسوی،ژان پل سارتر بود.سیمون از نخستین دیدار شیفته سرزندگی و ذکاوت شگفت انگیز سارتر شد:اگر با سارتر برخورد نکرده بودم،اندیشه ام چگونه تحول می یافت و رشد می کرد؟آیا در هر صورت،از فردگرایی،آرمان گرایی و اعتقاد به اصالت روح دست نمی کشیدم؟نمی دانم.آنچه اهمیت دارد،آشنایی من با سارتر است که نقشی سرنوشت ساز در زندگی من بازی کرد.با او می توانستم همه چیز را قسمت کنم... 
می دانستم که هرگز از زندگی ام بیرون نخاهد رفت.

از سویی،سارتر نیز شیفته درک درست و هوش سرشار سیمون شده بود و نظر او را بر رای همه منتقدانش مقدم می داشت:وقتی که نوشته ای را نشانش می دهم_و این کاری است که همیشه می کنم_ و او از نوشته ام انتقاد می کند،عصبانی می شوم و او را به باد ناسزا می گیرم.سپس،همه انتقادهایش را می پذیرم!
کافی است که نوشته ام را تایید کند،به اندازه ای به رای صائب او اعتماد دارم که انتقاد دیگران هرگز نخاهد توانست نظرم را درباره کاری که کرده ام تغییر دهد.در واقع می توان گفت که من تنها برای او،یا به عبارت بهتر،برای اینکه نوشته ام را از صافی ذهن و ضمیر او بگذرانم،می نویسم.


*سوءتفاهم در مسکو/سیمون دوبووار/برگردان:مهستی بحرینی


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 22 فروردین 1396
نظرات()   
   
چهارشنبه 16 فروردین 1396  06:01 ب.ظ


قاعده ای آمرانه به او می گوید:تو نخواهی نوشت،هیچ باقی خواهد ماند،سکوت اختیار خواهی کرد،واژه ها را فراموش خواهی کرد.
قاعده دیگری می گوبد:چیزی جز واژه نشناس.

_برای چیزی نگفتن بنویس.
_برای چیزی گفتن بنویس.
_اثر،نه،بلکه تجربه خودت را و شناخت آنچه برایت ناشناخته است.
_یک اثر!یک اثر واقعی،که دیگران آن را بپذیرند و برای دیگران مهم باشد.
_خواننده را محو کن.
_خودت را در برابر خواننده محو کن.
_بنویس برای آنکه راست باشی.
_برای حقیقت بنویس.
_پس،دروغ باش،زیرا نوشتن به منظور حقیقت هر آینه نوشتن آن چیزی است که هنوز حقیقت ندارد و شاید هرگز حقیقت نداشته باشد.و
_مهم نیست،برای عمل کردن بنویس.
_تو که از عمل کردن می ترسی،پس بنویس.
_بگذار آزادی در تو حرف بزند.
_وای!نگذار آزادی در تو واژه شود.

کدام قانون را باید دنبال کند؟کدام صدا را باید بشنود؟البته باید همه شان را دنبال کند!

*از کافکا تا کافکا/موریس بلانشو/ترجمه:مهشید نونهالی


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 16 فروردین 1396
نظرات()   
   
یکشنبه 13 فروردین 1396  07:15 ب.ظ

بلانشام

بلانشام در کوچه بزرگ شد و شاید اصلا بزرگ نشد.مادرش بی سواد بود و چندین خواهر و برادر داشت.پدرش کفاش بود.هر روز فاصله ی خانه تا سرکار را در خماری می رفت.گاهی از بی پولی؛گاهی با کمک افیون.
آنها در ته دنیا بودند.او با بچه ها بازی می کرد.همش در کوچه بود.سرسره و آب بازی.

بلانشام دیپلم گرفت.به تهران رفت و در یکی از کوچه های ظهیرالدوله خانه ای کرایه کرد.در دانشگاه فلسفه می خواند.او هر روز از هیچکجا به همه جا می رفت.او غالباً چیزهایی می نوشت،چیزهایی که جدی گرفته نمی شد.او تمام زندگی اش جدی گرفته نشد.گاهی اوقات کتاب هم می خواند و به صفحه هم گوش می داد.او هلاک نقاشی های سورئال بود.کتاب هایش قطور بودند.از صادق هدایت می خواند.

همیشه موهای فرش روی پیشانی اش بود.بارانی ای به تن می کرد.و یک کراوات گل دار ارغوانی می زد.غالبا نمی خندید.نخندیدن میمیک صورتش بود.در جوانی پیر شد.در پیری اما جوان نبود.خط هایی روی صورتش داشت که مال سن و سالش نبود.بلانشام همیشه پیرتر از دیگران بود.اکثر اوقاتی که ناگهانی وارد خانه اش می شدی؛میدیدی که با یک خط خرچنگ قورباغه کلمات را به جان هم انداخته.چرا این طورکی بود؟

او شعر هم می گفت.از همان شعرهایی که در چند مجله ای چاپ شده بودند و کسی جدی شان نگرفته بود.

او شبیه پدرش نبود حتی شبیه برادر و خاهرهایش هم نبود.برای همه عجیب بود که چنین خانواده ی اصیلی چطور همچین فرزند ناخلف و عجیبی زاده؟

در یکی از روزهای پاییز 1342 بلانشام را در اتاقش که مغزش با تفنگ دو لول پوکیده بود،پدا کردند.خودکشی اش را گردن صادق هدایت و هنر انداختند.بلانشام به ته دنیا برگشت.و در سکوت معناداری خاکش کردند.
چه زود رفت خودکشی شونده؛میتوانست پدرم باشد.


امیر عبدالله پور 


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 13 فروردین 1396
نظرات()   
   
یکشنبه 13 فروردین 1396  07:05 ب.ظ


دوبار خواندمش؛مانیفیستوی رمان فلسفی جناب فیلسوف ایمار بدکردار را.
تهوع در درون من بود من خودم تهوعم یا به قول دیگری من زاده ی تهوعی چرکینم.
من تهوعم یا تهوع من است؟_هیچکدام_ تهوع در درون و برون من نیست؟! یا تهوع وبلاگم است؟

خدا نکشتت سارتر.تهوعم دادی تهوع.


امیر عبدالله پور 


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 13 فروردین 1396
نظرات()   
   
شنبه 12 فروردین 1396  01:41 ب.ظ

نیچه می گوید:آن کس با هیولاها پنجه در می افکند،باید به هوش باشد که مبادا خود هیولا شود،و آنگاه که زمانی دراز چشم به مغاک می دوزی،مغاک نیز چشم به روی روحت می گشاید.در زندان اومسک داستایفسکی چهار سال با رانده شدگانی زیست که از قراردادها و رسوم اجتماعی عادی معاف بودند،موجوداتی که به هستی حیوانی بازگشته بودند،او به مغاکی چشم دوخته بود که در آن عنصر خام شهوت مجرد بشری می جوشید،و مغاک داخل در روح او می شد.او شاید خود هنگامی که پا به زندان گذاشت انسانی غیر عادی بود،در آنجا او آموخت که خود را با جهانی غیر عادی وفق دهد،و هنگامی که سربرآورد نگاه کج و معوجش نمی توانست به کانونی دیگر دوخته شود.

انسان های عادی در رمان های داستایفسکی همان قدر نادرند که در محوطه زندان.جهان او جهان جنایت کاران و قدیسان،هیولاهای رذیلت یا فضیلت بود.داستایفسکی سی و سه ساله بود که آهنگر زندان غل و زنجیر از   پایش گشود تا بار دیگر قدم به جهان انسان های آزاد بگذارد،اما این جهانی بود که به واسطه دوره ای که او از سر گذرانده بود برای همیشه چهره عوض کرده بود.سالهای رشد به پایان رسیده بود،اما هنوز سالهای طولانی تب و هیجان باید طی می شد تا سرانجام نبوغ وی بیان هنری اش را درباره مسایل خیر و شر که روحش را در سایه تاریک زندان می خوردند پیدا کند.



*داستایفکسی؛جدال شک و ایمان.ادوراد هلت کار.مترجم:خشایار دیهیمی


  • آخرین ویرایش:شنبه 12 فروردین 1396
نظرات()   
   
چهارشنبه 2 فروردین 1396  09:36 ب.ظ




من بودم و کنجی و کتابی و سرودی

غم را که نشان داد؟بلا را که خبر کرد؟

بهمن محصص در فیلم فی فی از خوشحالی زوزه می کشد


  • آخرین ویرایش:جمعه 4 فروردین 1396
نظرات()