تبلیغات
شب نگار - مطالب اسفند 1395
شنبه 28 اسفند 1395  08:31 ب.ظ


 در نبودت فقط رمان پلیسی میخواندم.


آنهم از فردریش دورنمات


  • آخرین ویرایش:جمعه 4 فروردین 1396
نظرات()   
   
شنبه 28 اسفند 1395  08:20 ب.ظ


به سلمی

حامی ی دور بوده ام از نور حالتی
قدرتی داشته ام آری
چون مردگان که قادرند ولی نه جُز به لطافتی
حامیند اگر پا سرشان نه جُز چُو علف بُگذاری

راه از میان علف گرفته ام
که راه پوش و راه افزاست:
راههای فراوان رفته ام
که بُرده ام به جان و نبرده هیچ جا

اما عزیز من سلما
می خواستم کجا رسید 
کنار این همه هرزابها
که سفر می کنند و برق می زنند
که برق می زنند در قلبِ علف ها ناپدید...

مرا دَفنِ سراشیبها کنید که تنها
نَمی از بارانها به من رسد اما
سیلابه اش از سر گُذَر کند 


مثل عمری که داشتم.


  • آخرین ویرایش:جمعه 4 فروردین 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 24 اسفند 1395  08:44 ب.ظ




با نرمه ی نان،حیوانکی درست کردم،یک موش طورکی.
سر پای سومش بودم که،اکه هه،پا گذاشت به دو...
در رفت که رفت،در امان شب

[مستغلات]
هانری میشو


  • آخرین ویرایش:جمعه 4 فروردین 1396
نظرات()   
   
دوشنبه 23 اسفند 1395  05:05 ب.ظ


[نوشتن عدم است]


نویسنده موجودی است غریب،مخالف خوان و معنی ناپذیر.نوشتن حرف نزدن است،و دم فرو بستن.نوشتن نعره بی صداست.نویسنده فروبسته دم است اغلب،بیشتر گوش می دهد،کمتر حرف می زند.چون ممکن نیست که آدم بتواند درباره کتابی که نوشته یا حتی کتابی که مشغول نوشتنش است با کسی حرف بزند.غیرممکن است.نوشتن برخلاف سینماست،برخلاف تئاتر و تمام هنرهای نمایشی؛نیز برخلاف همه ی تقریرها.از همه ی اینها دشوارتر است.دشوارترین است.کتاب موجود ناشناخته ای است،به شب می ماند،بسته است،بله،این طور است.کتاب پیش می رود،وسعت پیدا می کند،در جهاتی پیش می رود که آدم تصور می کند خودش آن را کشف کرده.کتاب به طرف سرنوشت معینی که سرنوشت نویسنده هم هست پیش می رود.و سرانجام منتشر که می شود،دیگر تمام است:جدا شدن نویسنده است از کتاب،کتاب آمال،مثل اولاد آخر،دردانه همیشه.
*از داستان نوشتن همین و تمام؛مارگریت دوراس؛صفحه 22؛چاپ چهارم انتشارات نیلوفر


  • آخرین ویرایش:جمعه 4 فروردین 1396
نظرات()