تبلیغات
شب نگار
شنبه 23 اردیبهشت 1396  02:26 ق.ظ

از گدار نوشتن یک دوربین روی شانه می خواهد و کمی هم بی نظمی در آثارت.یک نوع را رعایت نکردن.و از یک اصول بی نظمی را به پیش بردن.از هرچه معروفیتش است بگذریم فیلم از نفس افتاده را باید حتما دید.یکی از مهمترین فیلم های موج نو فرانسه در کنار چهارصد ضربه تروفو است.با بازی جین سیبرگ.همسر رومن گاری که سرانجام هر دوشون خودکشی بود.باید به سلیقه پاتریشکا* احترام گذاشت.



*مادرش رومن گاری را برای تحبیب پاتریشکا صدا می کرد.


  • آخرین ویرایش:شنبه 23 اردیبهشت 1396
نظرات()   
   
شنبه 23 اردیبهشت 1396  02:16 ق.ظ

نامه ای از برادرم رسید؛...
برف کوه هنوز آب نشده است.به آب چشمه دست نمی توان برد.شیر بوی جاشیر می دهد.ماست را با چاقو می بریم.پشم گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده است.بوی شبدر دوچین،هوا را عطرآگین ساخته است.گندم ها هنوز خوشه نبسته اند.صدای بلدرچین یک دم قطع نمی شود.جوجه کبک ها خط و خال انداخته اند.کبک دری در قله های کمانه فراوان شده است.مادیان قزل،کره ماده سیاهی زاییده است.توله شکاری بزرگ شده است.اسمش را به دستور تو پات گذاشته ایم.گوشش آنقدر بلند است که به زمین می رسد.از مادرش بازیگوش تر است.بیا تا هوا تر و تازه است،خودت را برسان.مادر چشم به راه توست.

نامه برادر با من همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی! فردای همان روز ترقی را رها کردم پا به رکاب گذاشتم و به سوی زندگی روان شدم.تهران را پشت سر نهادم و به سوی بخارا بال و پر گشودم.بخارای من ایل من بود.


بخارای من،ایل من/محمد بهمن بیگی 


  • آخرین ویرایش:شنبه 23 اردیبهشت 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 22 فروردین 1396  11:41 ب.ظ



و می نویسم،پس نمی میرم.

مارگریت دوراس


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 22 فروردین 1396  11:28 ب.ظ


آنچه در شکوفایی شخصیت سیمون دوبووار نقشی تعیین کننده داشت،آشنایی اش با نویسنده و فیلسوف نامدار فرانسوی،ژان پل سارتر بود.سیمون از نخستین دیدار شیفته سرزندگی و ذکاوت شگفت انگیز سارتر شد:اگر با سارتر برخورد نکرده بودم،اندیشه ام چگونه تحول می یافت و رشد می کرد؟آیا در هر صورت،از فردگرایی،آرمان گرایی و اعتقاد به اصالت روح دست نمی کشیدم؟نمی دانم.آنچه اهمیت دارد،آشنایی من با سارتر است که نقشی سرنوشت ساز در زندگی من بازی کرد.با او می توانستم همه چیز را قسمت کنم... 
می دانستم که هرگز از زندگی ام بیرون نخاهد رفت.

از سویی،سارتر نیز شیفته درک درست و هوش سرشار سیمون شده بود و نظر او را بر رای همه منتقدانش مقدم می داشت:وقتی که نوشته ای را نشانش می دهم_و این کاری است که همیشه می کنم_ و او از نوشته ام انتقاد می کند،عصبانی می شوم و او را به باد ناسزا می گیرم.سپس،همه انتقادهایش را می پذیرم!
کافی است که نوشته ام را تایید کند،به اندازه ای به رای صائب او اعتماد دارم که انتقاد دیگران هرگز نخاهد توانست نظرم را درباره کاری که کرده ام تغییر دهد.در واقع می توان گفت که من تنها برای او،یا به عبارت بهتر،برای اینکه نوشته ام را از صافی ذهن و ضمیر او بگذرانم،می نویسم.


*سوءتفاهم در مسکو/سیمون دوبووار/برگردان:مهستی بحرینی


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 22 فروردین 1396
نظرات()   
   
چهارشنبه 16 فروردین 1396  06:01 ب.ظ


قاعده ای آمرانه به او می گوید:تو نخواهی نوشت،هیچ باقی خواهد ماند،سکوت اختیار خواهی کرد،واژه ها را فراموش خواهی کرد.
قاعده دیگری می گوبد:چیزی جز واژه نشناس.

_برای چیزی نگفتن بنویس.
_برای چیزی گفتن بنویس.
_اثر،نه،بلکه تجربه خودت را و شناخت آنچه برایت ناشناخته است.
_یک اثر!یک اثر واقعی،که دیگران آن را بپذیرند و برای دیگران مهم باشد.
_خواننده را محو کن.
_خودت را در برابر خواننده محو کن.
_بنویس برای آنکه راست باشی.
_برای حقیقت بنویس.
_پس،دروغ باش،زیرا نوشتن به منظور حقیقت هر آینه نوشتن آن چیزی است که هنوز حقیقت ندارد و شاید هرگز حقیقت نداشته باشد.و
_مهم نیست،برای عمل کردن بنویس.
_تو که از عمل کردن می ترسی،پس بنویس.
_بگذار آزادی در تو حرف بزند.
_وای!نگذار آزادی در تو واژه شود.

کدام قانون را باید دنبال کند؟کدام صدا را باید بشنود؟البته باید همه شان را دنبال کند!

*از کافکا تا کافکا/موریس بلانشو/ترجمه:مهشید نونهالی


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 16 فروردین 1396
نظرات()   
   
یکشنبه 13 فروردین 1396  07:15 ب.ظ

بلانشام

بلانشام در کوچه بزرگ شد و شاید اصلا بزرگ نشد.مادرش بی سواد بود و چندین خواهر و برادر داشت.پدرش کفاش بود.هر روز فاصله ی خانه تا سرکار را در خماری می رفت.گاهی از بی پولی؛گاهی با کمک افیون.
آنها در ته دنیا بودند.او با بچه ها بازی می کرد.همش در کوچه بود.سرسره و آب بازی.

بلانشام دیپلم گرفت.به تهران رفت و در یکی از کوچه های ظهیرالدوله خانه ای کرایه کرد.در دانشگاه فلسفه می خواند.او هر روز از هیچکجا به همه جا می رفت.او غالباً چیزهایی می نوشت،چیزهایی که جدی گرفته نمی شد.او تمام زندگی اش جدی گرفته نشد.گاهی اوقات کتاب هم می خواند و به صفحه هم گوش می داد.او هلاک نقاشی های سورئال بود.کتاب هایش قطور بودند.از صادق هدایت می خواند.

همیشه موهای فرش روی پیشانی اش بود.بارانی ای به تن می کرد.و یک کراوات گل دار ارغوانی می زد.غالبا نمی خندید.نخندیدن میمیک صورتش بود.در جوانی پیر شد.در پیری اما جوان نبود.خط هایی روی صورتش داشت که مال سن و سالش نبود.بلانشام همیشه پیرتر از دیگران بود.اکثر اوقاتی که ناگهانی وارد خانه اش می شدی؛میدیدی که با یک خط خرچنگ قورباغه کلمات را به جان هم انداخته.چرا این طورکی بود؟

او شعر هم می گفت.از همان شعرهایی که در چند مجله ای چاپ شده بودند و کسی جدی شان نگرفته بود.

او شبیه پدرش نبود حتی شبیه برادر و خاهرهایش هم نبود.برای همه عجیب بود که چنین خانواده ی اصیلی چطور همچین فرزند ناخلف و عجیبی زاده؟

در یکی از روزهای پاییز 1342 بلانشام را در اتاقش که مغزش با تفنگ دو لول پوکیده بود،پدا کردند.خودکشی اش را گردن صادق هدایت و هنر انداختند.بلانشام به ته دنیا برگشت.و در سکوت معناداری خاکش کردند.
چه زود رفت خودکشی شونده؛میتوانست پدرم باشد.


امیر عبدالله پور 


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 13 فروردین 1396
نظرات()   
   
یکشنبه 13 فروردین 1396  07:05 ب.ظ


دوبار خواندمش؛مانیفیستوی رمان فلسفی جناب فیلسوف ایمار بدکردار را.
تهوع در درون من بود من خودم تهوعم یا به قول دیگری من زاده ی تهوعی چرکینم.
من تهوعم یا تهوع من است؟_هیچکدام_ تهوع در درون و برون من نیست؟! یا تهوع وبلاگم است؟

خدا نکشتت سارتر.تهوعم دادی تهوع.


امیر عبدالله پور 


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 13 فروردین 1396
نظرات()   
   
شنبه 12 فروردین 1396  01:41 ب.ظ

نیچه می گوید:آن کس با هیولاها پنجه در می افکند،باید به هوش باشد که مبادا خود هیولا شود،و آنگاه که زمانی دراز چشم به مغاک می دوزی،مغاک نیز چشم به روی روحت می گشاید.در زندان اومسک داستایفسکی چهار سال با رانده شدگانی زیست که از قراردادها و رسوم اجتماعی عادی معاف بودند،موجوداتی که به هستی حیوانی بازگشته بودند،او به مغاکی چشم دوخته بود که در آن عنصر خام شهوت مجرد بشری می جوشید،و مغاک داخل در روح او می شد.او شاید خود هنگامی که پا به زندان گذاشت انسانی غیر عادی بود،در آنجا او آموخت که خود را با جهانی غیر عادی وفق دهد،و هنگامی که سربرآورد نگاه کج و معوجش نمی توانست به کانونی دیگر دوخته شود.

انسان های عادی در رمان های داستایفسکی همان قدر نادرند که در محوطه زندان.جهان او جهان جنایت کاران و قدیسان،هیولاهای رذیلت یا فضیلت بود.داستایفسکی سی و سه ساله بود که آهنگر زندان غل و زنجیر از   پایش گشود تا بار دیگر قدم به جهان انسان های آزاد بگذارد،اما این جهانی بود که به واسطه دوره ای که او از سر گذرانده بود برای همیشه چهره عوض کرده بود.سالهای رشد به پایان رسیده بود،اما هنوز سالهای طولانی تب و هیجان باید طی می شد تا سرانجام نبوغ وی بیان هنری اش را درباره مسایل خیر و شر که روحش را در سایه تاریک زندان می خوردند پیدا کند.



*داستایفکسی؛جدال شک و ایمان.ادوراد هلت کار.مترجم:خشایار دیهیمی


  • آخرین ویرایش:شنبه 12 فروردین 1396
نظرات()   
   
چهارشنبه 2 فروردین 1396  09:36 ب.ظ




من بودم و کنجی و کتابی و سرودی

غم را که نشان داد؟بلا را که خبر کرد؟

بهمن محصص در فیلم فی فی از خوشحالی زوزه می کشد


  • آخرین ویرایش:جمعه 4 فروردین 1396
نظرات()   
   
شنبه 28 اسفند 1395  08:31 ب.ظ


 در نبودت فقط رمان پلیسی میخواندم.


آنهم از فردریش دورنمات


  • آخرین ویرایش:جمعه 4 فروردین 1396
نظرات()   
   
شنبه 28 اسفند 1395  08:20 ب.ظ


به سلمی

حامی ی دور بوده ام از نور حالتی
قدرتی داشته ام آری
چون مردگان که قادرند ولی نه جُز به لطافتی
حامیند اگر پا سرشان نه جُز چُو علف بُگذاری

راه از میان علف گرفته ام
که راه پوش و راه افزاست:
راههای فراوان رفته ام
که بُرده ام به جان و نبرده هیچ جا

اما عزیز من سلما
می خواستم کجا رسید 
کنار این همه هرزابها
که سفر می کنند و برق می زنند
که برق می زنند در قلبِ علف ها ناپدید...

مرا دَفنِ سراشیبها کنید که تنها
نَمی از بارانها به من رسد اما
سیلابه اش از سر گُذَر کند 


مثل عمری که داشتم.


  • آخرین ویرایش:جمعه 4 فروردین 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 24 اسفند 1395  08:44 ب.ظ




با نرمه ی نان،حیوانکی درست کردم،یک موش طورکی.
سر پای سومش بودم که،اکه هه،پا گذاشت به دو...
در رفت که رفت،در امان شب

[مستغلات]
هانری میشو


  • آخرین ویرایش:جمعه 4 فروردین 1396
نظرات()   
   
دوشنبه 23 اسفند 1395  05:05 ب.ظ


[نوشتن عدم است]


نویسنده موجودی است غریب،مخالف خوان و معنی ناپذیر.نوشتن حرف نزدن است،و دم فرو بستن.نوشتن نعره بی صداست.نویسنده فروبسته دم است اغلب،بیشتر گوش می دهد،کمتر حرف می زند.چون ممکن نیست که آدم بتواند درباره کتابی که نوشته یا حتی کتابی که مشغول نوشتنش است با کسی حرف بزند.غیرممکن است.نوشتن برخلاف سینماست،برخلاف تئاتر و تمام هنرهای نمایشی؛نیز برخلاف همه ی تقریرها.از همه ی اینها دشوارتر است.دشوارترین است.کتاب موجود ناشناخته ای است،به شب می ماند،بسته است،بله،این طور است.کتاب پیش می رود،وسعت پیدا می کند،در جهاتی پیش می رود که آدم تصور می کند خودش آن را کشف کرده.کتاب به طرف سرنوشت معینی که سرنوشت نویسنده هم هست پیش می رود.و سرانجام منتشر که می شود،دیگر تمام است:جدا شدن نویسنده است از کتاب،کتاب آمال،مثل اولاد آخر،دردانه همیشه.
*از داستان نوشتن همین و تمام؛مارگریت دوراس؛صفحه 22؛چاپ چهارم انتشارات نیلوفر


  • آخرین ویرایش:جمعه 4 فروردین 1396
نظرات()